کمکم داره این وبلاگ هویت و ماهیت خودشو پیدا میکنه، شاید اینجا وبلاگی جهت ارضای روحیه انتقادگریِ من یا "یکیمثلتو" باشه! یا اینکه فریادتو بزنی هرچند فریاد زیر آب باشه! چیزی که خیلی مسلمه اینکه؛ تو دوران زندهمانی(البته نه زندگانی!) هرکسی میتونه مثل یه ماهی مرده جهت آب شنا کنه، که این هنری که بیشتر ما به اون دچاریم! شنا در خلاف جهت، با وجود مواج خروشان ضدیات و بدیات حس آزادگی و زندگی به آدم میبخشه...
از نظر من راز عقب ماندگی ما، و اینکه جهان سومی و چهارمی بودنمان دراین نهفته است که، تو این مملکت نه صدای رسایی هست برای انتقاد ونه گوش شنوایی واسه قبول حقایق! اینجا من زیاد ماندگار نیستم! ولی حداقل زمان ممکن، فریاد بی صدایم را خواهم زد...شاید هر روز بند کردیم به یه چیزی! و چه تلخ و یا شیرین...اما اینجا حرف بزن تخلیه شو! ولی بدان سطل اشغال نیست!
حالا منم این وبلاگو زدم ۲۴ساعته دارم بند میکنم به شرکت قطار رجا!
البته من دیگه بطوری پنهانی آدم مهمی شدم! که بنیانگذار موجی از انتقاد به شرکت مربوطه در روزنامه سراسری و باسابقه خراسان هستم!
چه این مطلب که اولین بار با عنوان "قطار مهم است، قطار سوار شدن مهم است" و این مطلب قبلی وبلاگ، جوابیه رجا، امروز تو همین روزنامه و در ستون حرف مردم چند خواننده دیگه به جوابیه مدیر روابط عمومی رجا حمله کردند:
" آقای قلی نژاد مدیرکل روابط عمومی و امور بین الملل شرکت رجا به گونه ای از امکانات سمعی و بصری قطارهای ویژه صحبت کردند که انگار در آنها اینترنت بی سیم و ماهواره و ... وجود دارد در حالی که این طور نیست و امکانات سمعی و بصری مورد اشاره، به نمایش ٢ ساعته و اجباری یک فیلم ایرانی خلاصه می شود."
و
" در پاسخ به جوابیه مورخ ٢٩ مهر شرکت رجا به اطلاع می رساند در قطار غزال که مبلغ ٢١٤٠٠ تومان قیمت بلیت آن است یک نان اضافه تقاضا کردم به من ندادند."
حالا میفهمید من چی میگم، اینکه اینا ملتو چه جوری تو روز روشن سرکیسه میکنند!
امروز بعد از ده روز جوابیه رجا به اس ام اس من در روزنامه خراسان چاپ شد، که تو این مطلب انتقاد کرده بودم:
جوابیه شرکت قطارهای مسافری رجاء
با عنایت به چاپ مطلبی در روزنامه خراسان مورخ ١٩/٧/١٣٨٦ به اطلاع می رساند علت اصلی تفاوت قیمت در قطارهای ویژه برخوردار بودن این قطارها از امکانات و خدمات رفاهی بیشتر مانند سیستم های تهویه مطبوع، دستگاه های سمعی و بصری، احضار مهماندار از داخل کوپه ها و ... همچنین پذیرایی رایگان (صبحانه- عصرانه- ناهار یا شام) نسبت به سایر قطارها می باشد.
قلی نژاد
مدیرکل دفتر مدیرعامل، روابط عمومی و امور بین الملل
اقا مدیر کل جان سمعی بصری نخواستیم، احضار مهماندار نخواستیم، پذیرایی هم ارزانی خودتان، ما فقر بیچاره ها همان قطار عادی ارزان میخواهیم!
الیاس(اغما): رز گلِ من! تو از هر هنرت یک انگشت میپاشه!
جلال(میوه ممنوعه): ما اگه جنگ نمیکردیم این مناقصه مناقصه نبود...المناقصه بود!
ایاز(یه وجب خاک): بستگی داره از چه قضیه ای به زاویه نیگاه کنی!!
امروز یه اس ام اس انتقادی از طرف من تو روزنامه خراسان و ستون حرف مردم چاپ شد که:
به مسئولان رجا بگویید چرا قطار مشهد- یزد، به اصطلاح ویژه، این قدر گران است اگر قطار عادی بخواهیم، چه کسی را باید ببینیم؟
هرچند تلق تولوق ومسافرت مسیر طولانی قطار مشهد یزد بسیار زجراور است به الخص همیشه خدا با دو تا سه ساعت تاخیر...اما باز به لحاظ امنیتی و راحتی نسبت به اتوبوس و جاده های نامن میشود ترجیح داد.
اون اویل که اواخر سلطنت آسیدمحمدخان خاتار(!) بود..(اواخر بهار84 ) به هر ضرب و زوری بود مسیر ریلی مشهد بافق رو با دو سال زودتر از موعد افتتاح کرد! حالا بماند که دو ماه نگذشته قطار ازاین ریل تف مال خارج شد!
حالا جای بحث نیست که بگوییم خاتمی بدجوری به همشهری هاش تو دوره ریاست جمهوریش حال داد...اضافه کردن چند شهر زپرتی (هرات و صدوق و خاتم(!)) و بالابردن بودجه استان کویری کم اهمیت و ...
اون ابتدا هفته ای یه بار بیشتر رفت و امد نداشت و قطارش درجه یک، البته قیمت بلیت با حداقل دونیم برابر قطار درجه یک مشهد تهران!!
اما این یزدی ها که کک شان نمی گزید و سُم بُکم! نه اعتراضی نه عکس العملی...جماعت بینهابت قانع و سربزیر! سر همین قضیه بنزین این طرح سهمیه بندی اولین جا بود که بطور ازمایشی اجرا شد،یعنی هر طرح پرسروصدایی اول تو این شهر اروم وراکد یزد پیاده میشه! شما بیا گوش تا گوش سرشون ببر به ولا چیزی نمیگن!( نه تو تهران که اجرا نکرده ده تا پمپ بنزینو اتیش میزنند!)!
رو همین حساب رجا هم از سر پررویی قطار به اصطلاح ویژه گذاشت تو این خط اونم به قیمتی نه چندان کمتر از قیمت بلیط هواپیما!!!
قطار به اصطلاح ویژه فقط دوتامانیتور مسخره داره که ایا دوتا فیلم هندی مزخرف و زجراور بزارن و خلق اله رو تا ته خط فیلم کنند!
اما باز این یزدی ها...ولش کن چی بگم والا ما که خرمون از کره گی دم نداشت! ما که بودجه دانشجویی مون نمیرسه سوار این تتلق تولوق بشیم...و باید این چند ماه باقی مانده تحصیلو بمثل دوران خدمت و بادومتر قد و هزار کیلومتر مسیر، تو بیست سانت صندلی اتوبوسهای بوگند خودمونو بچولونیم و بلاخره مچاله شده به مقصد برسیم...
یکی از دوستان لطف کرد و یک دعوتنامه توپ پارسا اسپیس واسم فرستاد...یک فضای کاملا حرفه ای رایگان..پرشین گیگو...وللشش!
دوسالی با پرشین گیگ کار کردم این مدت فهمید م همچین آ ش دهن سوزی نیست که بعضی ها واسه این فضای رایگان سرو دست میشکنند..سرعت وترافیک پایین لودو آپلود زجراورو از همه مهمتر که بعضی از ای اس پی های پرشین گیگو نمشناسند ! مخصوصا از وقتی که فارسی شد هم کلاس اومد پایین و هم سرعتش !
ولی این یکی (پارسا اسپیس) که فعلا دست توش زیاد نشه،سرعت بالاتر،فضای بیشتر،ترافیک بالا و..امکانات جدیدتر،تجربه شیرینی...
اینم فضای جدید هزاردستان
انداحوالات شیخ صنعان این شبها، حاج اقای فتوحی سریال میوه ممنوعه: یک دیالوگ زیبا خیلیمنو جذب کرد که میگفت: شیطان به خدا گفت چرا از انسان اطاعت کنم او از خاک است! ولی این شیطان نمیداند درون من اتش است و شور و بلوایی برپاست!(البته این مضمون این دیالوگ بود!)

لینک خبر اینترنت 100 مگابایت در بریتانیا را بخوانید.
طعم جنگ ،برای من که در این دوران کودکی و دبستان من سپری شد ، همان قلکهای نارنجکی و تانکی شکل بود و آژیرهای گاه و بیگاه تلویزیون...
واما خوزستان...
لحظه ای تصورش واقعا سخت است...
زیر باران گلوله...درد...طنین پوتین های دشمن به حریم وطن...
تصورش واقعا سخت است..
هجوم دشمن...
رگبار جنون...
دیوصفت ودریوزه..
تجاوز به زمین.. خاک...جان ،مال وناموس...
خانه های ویران شده خرمشهر...
مادران تنها مانده هویزه...
فرزندان یتیم شده کرخه...
دخترکان هتک حرمت شده سوسنگرد...
این یه مطلب واقعی،فکاهی،تنوری و تازه! از اتفاقات دیروز من در یکی از ادارات دولتی است لطفا تا ته بخونید و نظر بدید،ضررنمیکنید به مولا!
متاسفانه همین دیروز و امروز گیر یکی از همین ادارات دولتی معظم
(اداره کار شعبه قاسم اباد مشهد) بودم به اتفاق همسرم
...طفلی دو ماه بود میرفت میومد از این اداره به اون ادراه ،پاسکاریش میدادند
ومن به غیرتم خیلی برخورد
...گفتیم باهم بریم و رفتیم مدارک رو کامل کردیم ....فرستادنمون به تامین اجتماعی واسه استعلام سوابق کاری
...(از این سر شهر به اون سر شهر)... استعلام گرفتیم با کلی بالا و پایین پریدن تو اداره تامین اجتماعی
...که نرسیدیم برگردیم اداره کار ....ساعت یک دو ی بعد از ظهر شده بود
مو کول کردیم به فردا...
صبح روز بعد: رفتیم پیش همون کارمند مسئول بیمه بیکاری(از این سر شهر به اون سر شهر)....زیاد دور برش شلوغ نبود
اما گفت:تکمیل مدارک روزهای زوجه !
یعنی برو و باز فردا بیا
(از این سر شهر به اون سر شهر)...منو باش ...قاط زد و داد زدم
: یعنی چی اقا چرا دیروز نگفتی که این همه را امروز نکوبیم بیایم ...گفت
: من گفتم که یک کاغذ بچسبونند و بنویسند که تکمیل پرونده روزای زوجه..
حالا این همه راه باید بگردیم و دوباره باز فردا بیایم(از این سر شهر به اون سر شهر) و زیر با نمیرفت که کارمونو را بندازه...دوباره داد زدم
:یعنی چی اقا دو ماهه داریم هی میریم هی میایم هر روز واسه یه چیزی ما رو اینور و اونورمیکشونی(از این سر شهر به اون سر شهر) ..مسخره شما که نیستم
...مسئول(این خرابشده)شما کجاست ؟
گفت طبقه سوم اقای معذب!
طبقه سوم پیش ریئس اداره وگفتم
:اقای مغذب!(همون معذب!) ،خدارو خوش میاد این همه راه ،هوای گرمی،زبون ماه زمضون(از این سر شهر به اون سر شهر) اینقد مارو بی خود و بی جهت اعلاف و اواره کنید...
و...آقای معذب یه ادم بدتر از کارمندش! و در حال خوندن روزنامه...و گفت
: خب سرشون شلوغه جانم! حتما نمیرسن جانم!..گفتم
: لااقل همون دیروز میگفتن روزای زوج تکمیل پرونداس تا ما امروز نیام این همه راه(از این سر شهر به اون سر شهر)...
خلاصه
گفتم نمیشه این همه راه دوباره (از این سر شهر به اون سر شهر)فردا بیامو ..خلاصه به هر بدختی شد
اقای معذب و اقای مغذب
! راضی شدند تا امروز تشکیل پرونده بدهند...ولی باز اول بدبختی
در عرض دو ساعت شونصد بار بالا و پایین رفتم
و شونزده بار تا عکاسی سر چهارراه واسه گرفتن کپی!!
(از این سر شهر به اون سر شهر)
بلاخره اخر کار همسرم به اقای کارمند گفت: لطفا اگه مدرک دیگه ای میخواد، بگید همین امروز همه رو تکمیل کنیم
دوباره یه ماه دیگه نیایم (از این سر شهر به اون سر شهر)بگید مدارک ناقصه!
اقای کارمند بهش برخورد
: خانم من الان 24 ساله کارم اینه ..یعنی نمیدونم چی لازمه چی لازم نیست!

...من و خانومم هاج و واج موندیم!



یارو به زور و هزار ارفاق 30 سالش میشد!
یعنی از 4 و 5 سالگی
کارمند این خرابشده است...
حالا یارو خیلی حالش خراب بود یا
یا از مخ تعطیل بود
..یا چی خورده بود به ملاجش
..حزیون میگفت..نمیدونم ...
و فقط بگم...مملکت گل و بلبل
مارو باش
.
و برگشتیم(از این سر شهر به اون سر شهر) تا یه ماه دیگه بیام دوباره ادامه این داستان تکراری
(از این سر شهر به اون سر شهر) با اقای مغذب(همون معذب
)و کارمند 24سال سابقه!
قسمت آمارگیر "وبگذر "وبلاگ هزاردستان رو چک کردم که، رسیدم به یک وبلاگ از چند تا بچه مشهدی، که با لهجه مشهدی مطالبشون مینویسند...خیلی جالب بود... وقتی که با این لهجه خوگرفته باشی و بفهمی،میدونید من چی میگم،دیگه بیشتر توضیح نمیدم و یه مطلب زیبا و طنز این وبلاگو اینجا میگذارم،لطفا با لهجه مشهدی ب ِخَنِنٌ!
-------------------------------------------------------------------------
غیرت هاشم دایناسور!!!
پیریروز دلم بره هاشم دایناسور خیلی تنگ رفته بود، گفتم برم در خانشان با هم بکنزم برم یگ دوری بزنم. بره همی ماشینه گذاشتم دم خانه و گفتم بهتره با موتور هاشم برم. خیلی وخت بود که پش موهامه هوا خوری نبرده بودم. خلاصه رفتم در خانه هاشم و با هم راه افتادم برم طرفای طرقبه. اونجه یگ آبمیوه فروشیه دیونه ای دره که با مو ریفیقه و هر دفعه مرم اونجه از ما پول نمیگیره. هموجو که تو بلوار ویکیل آباد داشتم مرفتم دیدم از عقب یگ پجو 206 دره میه. گفتم هاشم راه به ای یرگه نده یگ کم حال کنم. هاشمم کیشید سمت چپ و پجو هم هموجو هی چراغ مداد. خلاصه هموطور یک کم حال کردم و بعد هاشم گفت داش ممد فک کنم حالیش رفته با کی طرفه. بسشه؟ مویم گفتم: ها قنار جان. به اندازه کافی به گ... رفت. بکیش کنار را بده بهش. هاشمم کیشید کنار و پجو آمد رد بره که هموجو که داشت رد مرفت شیشه شه داد پایینو گفت: هو اوشکول خواهرتو ... . هاشمه میگی یگ دفه دیونه رفت. گفتم: داش هاشم مویو تو که خواهر ندرم بیخیالش برو. هاشم گفت: مو خواهر ندرم؟ کی گفته؟ مویه پدسگ خواهر ندرم؟ خدا بیامرزش. اتفاقا مو رو او بیشتر تعصب درم. بعدم یکدفعه گازره گیریفت و گفت الان میگیرمش بهش حالی کنم. گفتم: هاشم جان مو که از بچگی تو ره مشنسم تو هیچ وخت خواهر ندشتی که. ننتم که هنوز بچه بودی خدابیامرز رفت. گفت: تو فک کردی بیری چی ننم مرد؟ بره که سر زای خواهرم از دنیا رفت. گفتم پس خواهرت کو؟ گفت: خوب مادرم که سر زا رفت خواهرمم همو موقع زا مرد. بره همی مو نمذرم روح او مرحوم فک کنه برارش بی غیرت بوده. خلاصه ای ره گفت و رفت چفت پجو و به مو گفت ممد گفتم 3 فرمونه ره بگیر. بعدم گفت 1... 2 ... 3 و یکدفگی موتوره ول کرد و از هم شیشه پجو پیرید تو ماشین و مویم سریع فرمونه گیریفتم و طیبیعیش کردم. هاشم همچی که پیرید تو چنگ زد تو موهای سوسولیه بچگه و سرشه همچی محکم به شیشه او ور کوبید که شیشه شگست و تیریش تیریش رفت. بچگه هم فک کنم بیهوش رفته بود از ترس. شایدم چون سرش ضربه خورده بود بیهوش رفته بود. هاشم با یگ دست فرمونه گیریفته بود وبا دست دیگش در طرف رارنده ره وا کرد و موخاست بچگه ره پرت کنه پایین که یک دفعه بهوش آمد و هاشمه یک کم کیشید و خودشم کیشید تو و دره بست. همی که دره بست پش موهای هاشم لای در گیر کرد. هاشم از درد به خودش پیچید و یگ دادی زد که نیزدیک بود مو و موتوره پرت کنه او ور. هاشم سریع دره وا کرد و پش موهاشه از لای در آزاد کرد و یگ مشت زد تو کله بچگه که باز طرف بیهوش رفت. داشتم نزدیک پل پرتویی مرفتم. گفتم هاشم الان تصادف مکنین. ول کن بیا ایور. هاشمم تا دید یرگه بیهوشه جلدی از پنجره ایور آمد و خودشه به موتور رسوند و سوار رفت. بچکه هم که بیهوش بود با هم ماشیناش از پل پرت رفتن پایین و بعدم منفجر رفتن. هاشم گفت حقش بود. خوارجان غیرت برارته دیدی؟ بعدم به مو گفت: فک کنم روح خدابیامرزش الان شاد رفت. بعدم با هم رفتم همو آبمیوه فروشی و جاتان خالی چی حالی داد.
ممدتاکسی
www.javadha.persianblog.ir

الان که دارم این مطلبو مینویسم نه اینکه یی خوابی به کله ام زده باشه،نه!
از خواب وحشتاناکی بیدار شدم! یه کابوس...احساس خفگی...نمیدون اینگار که شب با ارامش خوابیده باشی یه هو بهت حمله بشه...باور کنید من احساس کردم لحظات آخر زندگیمه...و فقط یادم میاد خدا خدا گفتم...میدونید مرگ چه ساده است و شاید من مرده بودم و دوباره زنده شدم!
شما میدونید تعبیر خوابم چیه؟
لحظات تابستان هم برام متفاوت از سالهای گذشته است...دور از خانه و در دیار غربت که اغلب به تنهایی سر میکنم...به بهانه شش واحد ترم تابستون و کلاس اتوماسیون صنعتی،ماندگار شدم و کمتر به مشهد میرم.
روزگار سخت و طاقت فرسایی.. ولی چه میشه کرد؟ هرچند واسه همسرم و خودم این دوری اجباری سخته و چاره ای نیست...اینجا علاوه بر بدی شرایط آب و هوا، هزینه ها هم بیداد میکنه! حتی برای نفس کشیدن هم باید پول بدم!
با این حال ، این روز و حال روبه پایان است..و مهر شروع اخرین ترم تحصیلی...
اینجا وقت آزادمو با خوندن روزنامه و شنیدن موسیقی سر میکنم...گذشته از موسیقی سنتی، این روزها بدجوری با صدای خاص و گیرای حبیب حال میکنم! نمیدون، شاید دلیلش اون لرزش صداشه که یه غربت خاصی داره ،مخصوصا آهنگ "هوای امامزاده " نمیدونم چرا با شیندش تنم به لرزه در میاد و اون آهنگ ملایم و زیبای اولشو با این عکس تصور کنید ، منو یاد لحظات حضور در بقعه امامزاده این شهر میندازه، که با بچه ها از سر دلتنگی غربت به اینجا پناه می بریم ...متن این آهنگ:
آسمان آبی و قامت مناره ها...
گنبد و گلدسته ها...که داره اشاره ها
کلاغ دم غروب شور و غوغایی دارند..
رو درختای چنار هر کدوم جایی دارند
هوای امامزاده همیشه مقدسه
اونجا دلتنگی تو بسته یکه نفسه
زنها با چادر سیاه ..با روبندای توری
میان از راه میرسند.. با یه عهد و منظوری
هوای امامزاده همیشه مقدسه.
اونجا دلتنگی تو بسته یک نفسه
اگه صد تا راز دل همه بنهفته باشی
در این لحظه میتونی همه گفته باشی
تو صحن امازاده چلچراغ و سایه ها
تنتو می لرزونه شنیدن آیه ها
هوای امامزاده...
۱۶ ساعت ..حسابی مچاله شدم!..تا بلاخره رسیدم...
امروز ساعت ۵۴ عازم دیار خود مشهد هستم ...نهایتا تا ۴ روز
چندتا کار مهم دارم انجام بدم..
استاد معظم پروژه منو قبول کرد باید کار ترجمه شو انجام بدمو..
تابستان پرباری دارم خداروشکر..کلاس اتوماسیون هم روال شد...
الان نیاز مبرم به یک لپ تاپ دست دوم حداقل پنتیوم ۲ دارم ...
امشب فیلمِ سایه های خورشید رو دیدم،خیلی تا ثیر مثبت ازش گرفتم... شعری در آخر فیلم میخوند که خیلی مضمون پر معنا و شیرینی داشت؛عشق زمینی رو بنوعی هدیه خداوند میدونست وآغازشده از ملکوت...

یک زندگی،یک خانه،با عشق آغاز می شود...
همانگونه که جهان آغاز شد...
عشق هدیه ایست بزرگ از خداوند به من و تو!
برای یکی شدن دوباره،همچون روزِ آغاز..
من و تو که با یکی شدن روح هایمان که اکنده از عشق ومحبت است،به این ندای جاودان آسمانی پاسخ ِ مثبت می دهیم
و آینده زندگی یمان را با آن درخشان می سازیم...
و تلاش می کنیم خالصانه یکدیگر را دوست بداریم...
بیا تا عشق از خداوند آغاز شده را از او بیاموزیم
همچون خداوند بزرگ که همه ما را دوست دارد به یکدیگر عشق بورزیم که تنها راه ساختن دنیایی پر محبت و زیباست
بیایید با عشق به خالق ِعشق نزدیک شویم...
امشب با همسرم رفتیم پارک نزدیک خونشون،جایِ قشنگی بود و یک شبِ رویایی.. زیاد حرف زدیم..بعد از این تعطیلات نوروز و حالا که من میخوام دوشنبه برم یزد...اتفاقات این چند ایام گذشته رو با هم مرور کردیم..که چگونه و چه زود گذشت! و من گفتم که خودمونو واسه یک دوری حداقل 3هفته ای آماه کنیم..چون برم دانشگاه بلافاصله هفته بعدش امتحانای میان ترم شروع میشه!..و سرم شلوغ میشه..حرف زدیم قرار شد کمتر ارتباط داشته باشیم...
تنها منشین ...
بخیز ببین ..
گلهای خندان صحرایی را ..
از صحرا دریاب این زیبایی را...
با گوشه گرفتن درمان نشود غم..
بخیز وبه پا کن شوری به عالم..
باز دارم به شرایط عادی بعد از تعطیلی برمیگردم...بعد از چند شب ش بیداری ..امروز صبح از خواب بیدر شدم...خواب سنگینی بود...دیگه کم کم باید واسه سفر امده شوم..
جمله ای از بزرگان:«ابتدا تو را نادیده می گیرند، سپس مسخره ات می کنند و بعد با تو می جنگند. ولی در نهایت پیروزی از آن توست»
گاندی
چی هرشب!؟
نصف شب بیداری؟
مگه تو کار و زندگی نداری..؟
باز میخوای صبح تا کله بعد از ظهر بخوابی؟!
برو بگیر خواب بچه ! خوبیت نداره واله..
بلند شو..بلند شو کاسه کوزتو جمع کن..
حالا دیگه باید گفت؛ این تعطیلات هم خسته کننده شده بود! البته منکه عادت کرده بودم،ولی دیگه باید از این خواب ناز بیام بیرون! وقت درس مشق و تلاش بی وقفه رسیده...و آغاز دوباره روزمرگی...البته نباید این قضیه نامید کننده باشه! بهر حال این قانون زندگی و گذر فصل و زمانه که چگونه به سلامت گذر کنیم...
یا حق مددی کن!
شبِ قشنگیه...
کنار همسرم...
شبِ سیزده...
اخرین روز تعطیلی هم فرا رسید!
اه..خیلی زود گذشت و خاطره انگیز...
حاجی فیروزه هم رفت تا سال دیگه ..
خدارو شکرت!
روزای خوبی بود ..من میرم دانشگاه وهمسرم روز کاریش دوباره شروع میشه..
و شروع دوباره زندگی عادی با آغاز بهار...
اولین بهار زندگیمون...
و رسیدن به ساحل ارامش...و نیاز!
خیلی شیرین بود...
و خداوند شب را مایه آرامش انسان قرار داده...

خواب بر من حرام است!
لذت گذشتن از نیمه شب...
زیباترین لحظحه های بودن..
و یک نفس عمیق...
ویک فنجان چای داغ...
خدایا شکرت!



